انسان باید از خدا و رسول اطاعت كند و پیرو حق باشد، نه پیرو مردم گرچه به خطا رفته باشند و به باطل گرویده باشند. همچنان كه خداوند می‌فرماید:

«أطیعوا الله وأطیعوا الرسول»[26]

از خدا و پیامبرش اطاعت نمایید!

ملك شاه كه به حقیقت رسید، گفت: این سخن را واگذارید و به موضوع دیگرى بپردازید.

علوى به عباسى گفت: یكى دیگر از اشتباهات اهل‌سنت، این است كه على‌بن ابیطالب× را رها كرده و پیرو سخن گذشتگان خود شدند.

عباسى: چرا این كار اشتباه می‌باشد؟

علوى: چون پیامبر على‌بن ابیطالب× را براى جانشینى خود تعیین كرده بود، نه آن سه نفر را. آنگاه رو به شاه كرد و ادامه داد:

اى پادشاه، اگر كسى را براى جانشینى خود تعیین نمایى، آیا لازم است كه وزیران و دولتمردان از فرمان تو تبعیت نمایند یا اینكه می‌توانند جانشین تو را عزل و دیگرى را به جانشینى تو تعیین كنند؟

ملك شاه: البته لازم است از كسى كه من به جانشینى خود تعیین كرده ام پیروى نمایند و فرمان مرا درباره او اطاعت كنند.

 

 

 

علوى: شیعیان همین طور عمل كرده‌اند. آنها پیرو خلیفه اى شده‌اند كه پیامبر| به دستور خداى متعال او را معین كرده است و او على‌بن ابیطالب× است و غیر او را واگذاشته‌اند.

عباسى به دفاع از كرده اهل‌سنت پرداخت و گفت: على‌بن ابیطالب× شایسته خلافت نبود، چون سن او كم بود. دیگر این كه در جنگ ها، بزرگان و دلیران عرب را كشته بود، لذا عرب، خلافت او را گردن نمى‌نهاد. برخلاف او، ابوبكر عمر بسیارى داشت و در جنگ ها، كسى را نكشته بود!

علوى: ای پادشاه! شنیدی؟! عباسی می‌گوید: مردم برای تعیین شخص صلاحیت‌دار از خدا و رسولش داناترند. چون او سخن خدا و رسولش را در تعیین علی‌بن ابیطالب× نمی‌پذیرد؛ ولی سخن بعضی از مردم را مبنی بر اصلح بودن ابی‌بکر قبول می‌نماید. گویا خداوند دانا و حکیم، اصلح و افضل را نمی‌شناسد که عده‌ای از مردم جاهل بیایند و اصلح را انتخاب کنند. مگر خداوند متعال نفرمود:

«وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یَكُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالا مُبِینًا»[27]

هیچ مرد و زن باایمانی حق ندارد هنگامی که خداوند و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیاری (در برابر فرمان خدا) داشته باشد، و هرکس خدا و رسولش را نافرمانی کند به گمراهی آشکاری گرفتار شده است؟!

و مگر خداى سبحان نفرموده:

«یا أیّها الذین آمنوا استجیبوا لله وللرّسول إذا دعاكم لما یحییكم».[28]

«اى كسانى كه ایمان آورده اید، چون خدا و پیامبر شما را به چیزى فراخوانند كه به شما حیات می‌بخشد، آنان را اجابت كنید.؟!»

عباسى: هرگز! من نگفتم كه مردم از خدا و رسول او داناترند.

علوى: در این صورت، كلام تو دیگر جایى ندارد. زیرا اگر خدا و پیامبر شخصى را براى خلافت و امامت برگزینند، لازم است از او پیروى كنى، چه مردم او را بپسندند و چه نپسندند.

عباسى: شایستگى‌هاى على‌بن ابیطالب× براى خلافت كم بود.

علوى: نخست این كه: معناى سخن تو این است كه خداوند، على‌بن ابیطالب را به درستى نمى‌شناخت و از كمى امتیازات او اطّلاعى نداشت كه او را به خلافت برگزید و این كفرى آشكار است.

دوم این كه: واقعیت این است كه شرائط و ویژگیهاى خلافت و امامت به طور كامل در على‌بن ابیطالب× جمع گشته بود، در حالى كه این امتیازات در دیگران اصلا وجود نداشت.

عباسى: آن ویژگیها چه بود؟

علوى: ویژگیها و امتیازات على× بسیار است، نخستین امتیازش این بود كه از جانب خدا و پیامبر| براى خلافت تعیین شده بود.

دیگر اینکه در همه زمینه ها از همه صحابه عالم تر و داناتر بود، چنانکه پیامبر درباره اش فرمود: «اقضاکم علی»

آگاهترین شما به امر قضاوت علی است.

و عمر بن خطاب هم می گوید:

«اقضانا علی»[29]

«داناترین ما در امر قضاوت، على است».

همچنین پیامبر فرمود:

«أنا مدینة العلم وعلىّ بابها فمن أراد المدینة والحكمة فلیأت الباب»[30]

«من شهر علمم و على دروازه آن، پس هر كس بخواهد به شهر علم و حكمت درآید باید از دروازه آن وارد شود».

و خود آن حضرت می‌فرماید:

«علّمنى رسول الله ألف باب من العلم یفتح لى من كل باب ألف باب»

«پیامبر خدا| هزار باب علم را به من آموخت كه از هر باب، هزار باب دیگر فراروى من گشوده شد».

بدیهى است كه عالم مقدم بر جاهل است چنانكه خداوند می‌فرماید:

«هل یستوى الذین یعلمون والذین لا یعلمون»[31]

«آیا كسانى كه می‌دانند با كسانى كه نمى‌دانند برابرند».

ویژگی سوم این که : آن حضرت از دیگران بی نیاز بود و در احکام به دیگران رجوع نمی کرد ولی دیگران محتاج ایشان بودند و در پیشامدها به او رجوع می کردند . مگر ابوبکر نگفته است:

«اقیلونی فلست بخیرکم و علی فیکم»[32]

«مرا رها کنید که من بهترین شما نیستم در حالی که علی بن ابیطالب× در میان شماست».

مگر عمر بیش از هفتاد مرتبه نگفت:

«لولا علی لهلک عمر»[33]

«اگر علی نبود عمر هلاک می‌گشت».

و : «لاابقانی الله لمعضلة لست فیها یا ابا الحسن اى ابوالحسن»

«خدا مرا در مشكلى كه تو براى حلّ آن حضور ندارى، باقى نگذارد».

و: «لا یفتینّ أحد فى المسجد وعلىّ حاضر»[34]

«آن گاه كه على در مسجد حضور دارد، كسى دیگر حق ندارد فتوا دهد».

چهارمین امتیاز اینكه: على‌بن ابیطالب× هیچ‌گاه خدا را معصیت ننمود و غیر خدا را نپرستید و در سراسر زندگى خود، براى بتها سجده نكرد، ولى آن سه نفر، خدا را عصیان و غیر او را پرستش و براى بتها هم سجده كرده بودند و خداى تعالى می‌فرماید:

«لا ینال عهدى الظالمین»[35]

«عهد و پیمان من به ظالمان نمى‌رسد».

بدیهى است كه گنهكار، ظالم است، پس شایسته رسیدن به عهد خدا، یعنى نبوت و خلافت نیست.

ویژگى پنجم على‌بن ابیطالب× این است كه: فكرى سلیم، عقلى بزرگ و رأیى درست و مستقیم داشت كه از اسلام، سرچشمه می‌گرفت، در حالى كه دیگران آرائى نادرست داشتند كه از شیطان نشأت می‌گرفت. از همین‌رو، ابوبكر می‌گفت:

«إنّ لى شیطاناً یعترینى»[36]

«من شیطانى دارم كه ملازم من است و پیوسته به سراغم می‌آید».

و عمر هم در جاهاى زیادى با پیامبر مخالفت نمود. عثمان نیز، فردى سست رأى و سست اراده بود كه اطرافیان نابابش در او تأثیر و نفوذ داشتند، مانند وزغ بن وزغ (مروان بن حكم) كه پیامبر، او و نسلش را جز مؤمنان لعنت كرد و كعب الاحبار یهودى و...

ملك شاه كه به شگفت آمده بود، رو به وزیر كرده، پرسید: آیا درست است كه ابوبكر گفته من شیطانى دارم كه ملازم من است و پیوسته مرا فرو می‌گیرد.

وزیر: این مطلب در كتابها وجود دارد.

ملك شاه: آیا صحیح است كه عمر با پیامبر مخالفت می‌كرد؟

وزیر: باید از علوى بپرسیم كه منظورش از این سخن چه بود؟

علوى: علماى اهل‌سنت در كتاب‌هاى معتبر آورده‌اند كه عمر در موارد زیادى، رأى پیامبر را نپذیرفت و با آن حضرت مخالفت نمود از جمله:

1. زمانى كه پیامبر می‌خواست بر جنازه عبدالله‌بن اُبىّ نماز گزارد، عمر با تندى و درشتى بر پیامبر اعتراض كرد به طورى كه پیامبر از آن رفتار رنجیده خاطر شد، در حالى كه خداوند می‌فرماید:

«والذین یؤذون رسول الله لهم عذاب الیم»[37]

«كسانى كه پیامبر خدا را آزار دهند عذاب دردناكى برایشان خواهد بود».

2. آنگاه كه پیامبر| دستور داد بین عمره تمتع و حج تمتع فاصله و جدایى‌انداخته شود و اجازه داد كه زن و شوهر بین عمره و حج، نزدیك هم آیند، عمر با عبارت زننده‌اى به پیامبر اعتراض نمود و گفت:

«أ نحرم ومذاكیرنا تقطر منیاً؟».

پیامبر در جوابش فرمود: هرگز به این حكم ایمان نخواهى آورد. پیامبر با این جمله فهماند كه عمر از كسانى است كه به بعضى از احكام ایمان دارد و بعضى را انكار می‌كند.

3. در مورد متعه زنان که هیچ‌گاه به آن ایمان نیاورد و چون به خلافت رسید، گفت:

«متعتان کانتا علی عهد رسول الله و أنا أحرمهما و أعاقب علیهما»

«دو متعه در زمان رسول خدا، حلال بود و من آنها را حرام می‌کنم و بر انجام آن مجازات می‌نمایم».

در حالی که خدای تعالی در قرآن کریم می‌فرماید:

««فما استمتعتم به منهنّ فآتوهنّ أجورهنّ»[38]

و زنانی را که متعه می‌کنید واجب است مهرشان را بپردازید.

مفسران گفته‌اند: این آیه در مورد ازدواج موقت، نازل شد و مسلمانان هم تا زمان عمر بدان عمل می‌نمودند. (در نتیجه، زنا از بین رفت و جز انسان شقی، خود را بدان آلوده نمی‌ساخت). وقتی عمر آن را تحریم کرد زنا در بین مردم رایج گردید.[39]

عمر با این کار، حکم خدا و سنت پیامبر را تعطیل نمود و زنا و گناهان زشت را رواج داد و در نتیجه، مشمول این آیه گردید:

«ومن لم یحكم بما انزل الله فأولئك هم الكافرون... الظالمون... الفاسقون»[40]

«هر كس به موجب آنچه خداوند نازل فرموده، حكم نكند (و از پیش خود احكامى را ابداع و اعلام كند)، پس از كافران... ستمكاران... و فاسقان مى‌باشد».

4. در صلح حدیبیه چنانكه گذشت. و دیگر مواردى كه عمر با پیامبر خدا مخالفت می‌كرد و او را با درشتى سخنش آزار می‌داد.

ملك شاه: حقیقت این است كه من هم، ازدواج موقت را نمى‌پسندم.

علوى: آیا قبول دارى كه این، یك حكم شرعى اسلامى است یا نه؟

ملك شاه: نه، قبول ندارم.

علوى: پس معناى آیه

«فما استمتعتم به منهنّ فآتوهنّ أجورهنّ»

و نیز معناى این گفته عمر:

«متعتان كانتا على عهد رسول الله وأنا أحرمهما وأعاقب علیهما»

چیست؟ آیا قول عمر بیانگر این نیست كه متعه زنان در زمان پیامبر و زمان ابوبكر و نیز بخشى از زمان خود عمر، جایز و مورد عمل بوده است تا اینكه عمر آن را ممنوع و از آن جلوگیرى كرد؟ علاوه بر آن، دلایل دیگرى بر جواز آن وجود دارد. اى پادشاه! عمر خودش متعه می‌كرد و عبدالله بن زبیر هم از متعه به وجود آمد.

ملك شاه كه بین خواهش نفس و قبول دلیل درمانده بود، به وزیرش گفت: نظام الملك! تو چه می‌گویى؟

وزیر: دلایل علوى، صحیح و بدون ایراد است، ولى چون عمر آن را ممنوع كرده، بر ما لازم است آن را بپذیریم.

علوی که از سخن وزیر به شگفت آمده بود، گفت: پیروی کردن خدا و رسول سزاوارتر است یا عمر؟ ای وزیر، مگر این آیات را نخوانده‌ای:

«ما آتاکم الرسول فخذوه»[1]

آنچه را پیامبر برای شما آورد بدان عمل کنید.

و : «اطیعوا الرسول» پیامبر را پیروی و اطاعت کنید. و:

«لقد کان لکم فی رسول الله أسوة»

مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نیكویى می‌باشد.؟ و مگر این حدیث مشهور را نشنیده‌اى:

«حلال محمد| حلال إلى یوم القیامة وحرام محمد| حرام إلى یوم القیامة»

«حلال رسول خدا تا روز قیامت حلال، و حرام رسول خدا تا روز قیامت حرام خواهد بود»؟

ملك شاه كه هنوز دلش آرام نگرفته بود، گفت: من به تمام احكام اسلام، ایمان دارم، ولى حكمت مشروعیتِ متعه را نمى‌فهمم؟ آیا یكى از شما رغبت می‌كند كه دختر یا خواهر خود را چند ساعتى در اختیار مردى قرار دهد؟ آیا این زشت نیست؟

علوى: چه می‌گویى اى پادشاه! آیا انسان رغبت می‌كند كه دختر یا خواهر خود را به عقد دائمى مردى درآورد كه می‌داند یك ساعت بعد از بهره گیرى از او، وى را طلاق می‌دهد؟

ملك شاه: این كار را نمى‌پسندم.



[1]. سوره حشر، آیه7.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه دوازدهم مرداد 1388    | توسط: شیعیان منتقم آل محمد    | طبقه بندی: راهی به سوی حقیقت (مناظره شیعه و سنی)،     | نظرات()