علوى: اما اهل‌سنت، معتقدند كه این عقد دائم و طلاق پس از آن، صحیح است! پس فرقى بین ازدواج موقت و ازدواج دائم وجود ندارد، جز اینكه ازدواج موقت به تمام شدن مدت تعیین شده، پایان می‌پذیرد ولى ازدواج دائم با طلاق. به دیگر سخن، ازدواج موقت مانند اجاره است و ازدواج دائم مانند ملكیت، كه اجاره با پایان گرفتن مدت، از بین می‌رود و ملكیت با فروختن و... بنابراین، قانون ازدواج موقت، بدون ایراد و صحیح است، چرا كه برطرف كننده نیاز جسم است همان گونه كه قانون ازدواج دائم كه با طلاق به هم می‌خورد، بى ایراد و درست است.

اى پادشاه، اكنون از تو سؤالى دارم: در مورد زنان بیوه اى كه شوهر خود را از دست داده‌اند و كسى به خواستگارى آنان نمى‌آید، چه می‌گویى؟ آیا ازدواج موقت، تنها راه حل براى حفظ آنها از فساد و گناه نیست؟ و چه می‌گویى در مورد جوانان و مردانى كه شرائط به ایشان اجازه ازدواج دائم نمى‌دهد؟ آیا ازدواج موقت، تنها راه حل براى رهایى از نیروى سركش جنسى و حفظ از گناه نیست؟ آیا ازدواج موقت از زنا و لواط و عادات زشت بهتر نیست؟ اى پادشاه، من معتقدم كه باعث هر عمل زنا، لواط و استمنایى كه از مردم سر زند عمر است و او در گناه آن شریك، زیرا او ازدواج موقت را ممنوع و از انجام آن جلوگیرى كرد چنانكه در روایات آمده كه:

«از آن هنگام كه عمر از ازدواج موقت جلوگیرى كرد زنا بین مردم شیوع یافت».

اما اینكه تو (اى پادشاه) می‌گویى: رغبتى به آن ندارم...، اسلام هیچ كسى را بر این عمل مجبور نكرده است، همان گونه كه مجبور نیستى دخترت را به عقد كسى درآورى كه می‌دانى یك ساعت بعد او را طلاق می‌دهد. علاوه بر آن، بى رغبتى تو و دیگران نسبت به چیزى دلیل بر حرمت آن نیست. زیرا حكم خدا ثابت است و با نظریه ها و خواسته‌هاى مردم تغییر نمى‌یابد.

ملك شاه دلایل و پاسخ‌هاى علوى را شنید و چیزى نداشت كه بگوید، لذا رو به وزیر كرد و گفت: دلایل علوى در جواز ازدواج موقت محكم و استوار است!

 

وزیر هم كه چیزى در مقابل دلایل علوى نداشت، سخن پیشین خود را تكرار كرد و گفت: ولى علما از نظریه عمر پیروى كرده‌اند.

علوى از تكرار سخن پیشین وزیر به خشم آمد و گفت: نخست این كه: تنها علماى اهل‌سنت از نظریه عمر پیروى كرده‌اند، نه همه علما.

دوم این كه: آیا پیروى حكم خدا و پیامبر سزاوارتر است یا سخن عمر؟

سوم این كه: حتى علماى شما هم با رأى عمر مخالفت كرده‌اند.

وزیر: چگونه؟

علوى: چون عمر گفته بود:

«دو متعه در زمان رسول خدا حلال بود ومن آنها را حرام می‌كنم: متعه حج و متعه زنان».

اگر گفته عمر صحیح است، چرا علماى شما در مورد متعه حج از او پیروى نكرده و على رغم تحریم عمر گفته‌اند:

«متعه حج صحیح است»؟

و اگر سخن عمر باطل است چرا علماى شما در ممنوعیت متعه زنان از رأى او پیروى و با آن موافقت كرده‌اند؟

وزیر كه جوابى نداشت، ساكت شد و چیزى نگفت.

ملك شاه كه از وزیر مأیوس شد، رو به حاضران نموده گفت: چرا جواب علوى را نمى‌دهید؟!

یكى از دانشمندان شیعه كه نامش شیخ حسن القاسمى بود گفت: ایراد و اشكال به عمر و پیروانش وارد است. از همین‌رو (اى پادشاه) آنها جوابى براى جناب علوى - كه خداوند او را حفظ نماید - ندارند.

ملك شاه كه فهمید دیگر كسى جوابى ندارد، لذا دلش آرام گرفت و گفت: بنابراین، این موضوع را رها كنید و به موضوع دیگرى بپردازید.

عباسى مسأله كشورگشایى‌هاى عمر را مطرح كرد و گفت:

شیعیان معتقدند كه عمر هیچ فضیلتى نداشته است در حالى كه همین فتوحات و كشورگشایى‌هاى او، براى فضیلتش كافى است.

علوى: ما جوابهایى براى این سخن داریم:

نخست: این كه پادشاهان، كشورهاى دیگر را براى توسعه اراضى و گسترش نفوذ خود فتح می‌كنند، آیا این فضیلت است؟

دوم: فرض می‌كنیم كه فتوحات او فضیلت است، آیا فتوحات، مجوّز غصب خلافت پیامبر است و كار عمر را تصحیح می‌كند؟ در حالى كه پیامبر خلافت را براى او قرار نداده، بلكه على‌بن ابیطالب× را براى آن سمت تعیین نموده بود. اى پادشاه! اگر تو جانشینى براى خودت تعیین نمودى، سپس كسى آمد و سلطنت را از او گرفت و خود به جایش نشست و پس از آن، مناطقى را فتح كرد و كارهاى خوبى هم انجام داد، آیا تو به فتوحات او راضى می‌شوى یا به سبب خلع كسى كه تو معین كرده اى و عزل جانشینت و قرار گرفتن در جاى تو بدون اجازه خودت، بر او خشمناك می‌گردى؟

ملك شاه: بر او خشم می‌گیرم و فتوحات او، گناهانش را نمى‌شوید.

علوى: عمر هم همین طور بود. جایگاه خلافت را غصب و بدون اجازه پیامبر بر جاى آن حضرت نشست.

سوم: فتوحات عمر اشتباه و داراى آثار و نتایج سوء و معكوس بود. چون پیامبر اسلام| هیچ‌گاه بر دیگران هجوم نمى‌برد و همه جنگهاى آن حضرت دفاعى بود. از همین‌رو، مردم متمایل به اسلام گردیدند و گروه گروه، به دین خدا درآمدند، چرا كه اسلام را، دین صلح و دوستى یافتند. اما عمر به شهرها حمله برد و مردم را با زور و شمشیر وادار به اسلام آوردن كرد، به همین جهت، برخى نسبت به آن بدبین شدند و آن را دین شمشیر و زور نامیدند، نه دین منطق و صلح دوستى و این مسأله باعث شد تا دشمنان اسلام زیاد شوند. بنابراین فتوحات عمر، چهره اسلام را زشت نمایاند و نتایج منفى و معكوسى به دنبال آورد.

اگر ابوبكر و عمر و عثمان، خلافت را از صاحب شرعى آن، یعنى امام على‌بن ابیطالب× غصب نكرده بودند و آن حضرت خود زمام امور را بعد از پیامبر بدست می‌گرفت، طبق روش رسول خدا رفتار می‌نمود و پاى خود را جاى پاى پیامبر می‌گذاشت و شیوه صحیح او را به اجرا درمى آورد. این روش باعث می‌شد كه مردم، گروه گروه به دین اسلام درآیند و دامنه نفوذ اسلام گسترش می‌یافت تا همه كره زمین را فرا گیرد. اما... لا حول ولا قوة الاّ بالله العلى العظیم.

سخن كه به اینجا رسید، علوى ماجراهاى پس از پیامبر را به یاد آورد و آنچه كه بر اسلام رفته بود . . .، آه از نهادش برآمد و دستش را بر دست دیگر زد و حزن و‌اندوه بر چهره‌اش نشست.

ملك شاه كه متأثر شده بود، به عباسى گفت: چه جوابى دارى؟

عباسى كه بهت زده شده بود، گفت: من تاكنون چنین سخنى ـ با این منطق و استدلال زیبا ـ نشنیده بودم!

علوى كه چنین شنید، گفت: اكنون كه این مطالب را شنیدى و حق براى تو آشكار گردید، خلفاى خودت را ترك كن و از خلیفه شرعى پیامبر|، على‌بن ابیطالب×، پیروى كن.

آنگاه افزود: كارهاى شما اهل‌سنت عجیب است. اصل را به فراموشى سپرده، ترك كرده‌اید و به فرع چسبیده‌اید.

عباسى: چگونه؟

علوى: چون شما فتوحات عمر را یاد می‌كنید، اما فتوحات على‌بن ابیطالب× را فراموش كرده‌اید.

عباسى: فتوحات على‌بن ابیطالب× چه بوده است؟

علوى: بیشتر فتوحات و پیروزیهاى پیامبر همچون جنگ بدر، فتح خیبر، جنگ‌هاى حنین، خندق و... به دست على‌بن ابیطالب× شكل گرفته است. و اگر این پیروزیها كه اساس اسلام را به پا داشت، نبود. دیگر نه عمر می‌ماند و نه اسلام و ایمان. شاهد این سخن، گفته پیامبر| در جنگ احزاب (خندق) است. آنگاه كه على به جنگ عمرو بن عبدود رفت، پیامبر فرمود:

«تمامى ایمان به جنگ تمامى شرك رفته است، بارخدایا! اگر می‌خواهى دیگر عبادت نشوى پس عبادت نمى‌شوى»،

یعنى اگر على كشته شود مشركان بر قتل من و دیگر مسلمانان جرأت می‌یابند و بعد از آن هم دیگر اسلام و ایمانى باقى نخواهد ماند.

و نیز فرمود:

«ضربة على یوم الخندق أفضل من عبادة الثقلین»[1]

«ضربتى كه على در روز خندق زد از عبادت جن و انس برتر بود».

بنابراین، درست است كه بگوییم پیدایش دین اسلام، وابسته به پیامبر بود و تداوم آن به على× بستگى داشت و به فضل خدا و مجاهدتهاى على×، اسلام تداوم یافت.

عباسى كه در مقابل سخنان علوى چیزى نداشت تا بگوید، سخن را به جاى دیگرى كشاند و گفت: فرض كنیم سخن شما در مورد خطاكار بودن عمر و غاصب بودن او و اینكه او در احكام اسلام، تغییر و تبدیل به وجود آورد، صحیح است، براى چه ابوبكر را ناخوش دارید؟

علوى: به جهت كارهاى ناشایست او كه دومورد آن را براى تو می‌گویم:

اول: رفتار او با دختر رسول خدا و سرور زنان عالم فاطمه زهرا÷.

دوم: جارى نكردن حدّ زنا بر مجرم زناكار، خالد بن ولید.

ملك شاه باتعجب از علوى پرسید: مگر خالدبن ولید مجرم بود؟!

علوى: آرى.

ملك شاه: جرم او چه بود؟

علوى: جرمش این بود كه ابوبكر او را به سوى صحابى بزرگوار، مالك بن نویره ـ كه پیامبر| بشارت داده بود او از اهل بهشت است ـ فرستاد و به او دستور داد كه مالك و قوم او را به قتل رساند. مالك در منطقه اى خارج مدینه منوره به سر می‌برد. چون مشاهده كرد خالد با گروهى از لشكریان به سوى او می‌آیند به قبیله خود دستور داد تا سلاح بردارند. آنها نیز، مسلح شدند.

وقتى خالد به آنها رسید حیله كرد و به دروغ سوگند یاد كرد كه قصد بدى نسبت به آنها ندارد و اضافه كرد: ما براى جنگ با شما نیامده‌ایم بلكه امشب را مهمان شما هستیم.

چون خالد به خدا سوگند یاد كرد، مالك مطمئن شد و خود و قبیله‌اش، اسلحه را به كنارى گذاردند. وقت نماز رسید و مالك و قبیله‌اش مشغول نماز شدند، در این موقع، خالد و همراهانش بر آنها حمله كردند و كتفشان را بسته، سپس همه را به قتل رساندند.

سپس، خالد كه زیبایى همسر مالك را دیده بود، بدو میل كرد و در همان شب كه شوهرش را كشته بود، با او زنا نمود و سر مالك و قبیله او را در زیر اجاق قرار داد و با آن، غذاى زنایش را پخت و با اطرافیانش خورد.

وقتى خالد به مدینه بازگشت، عمر می‌خواست او را، به خاطر كشتن مسلمانان قصاص كند وبه جهت زنا با همسرمالك، براوحد جارى نماید، اما ابوبكر (باایمان!) به شدّت با آن مخالفت ورزید و مانع اجراى حدّ و قصاص گردید. با این كار، خون مسلمانان را پایمال و حدود الهى را ساقط نمود.

ملك شاه كه به شگفت آمده بود، از وزیر پرسید: آیا آنچه علوى درباره خالد و ابوبكر می‌گوید، درست است؟

وزیر: آرى، مورخان همین گونه آورده‌اند.

ملك شاه: پس چرا برخى از مردم، او را شمشیر كشیده خدا می‌نامند؟

علوى: او شمشیر شكسته شیطان بود، اما از آنجایى كه دشمن على‌بن ابیطالب× بود و با عمر در آتش زدن در خانه فاطمه زهرا÷ همراهى نمود، بعضى از اهل‌سنت او را شمشیر خدا نامیدند.

ملك شاه باتعجب گفت:

مگراهل‌سنت دشمنان على‌بن ابیطالب× هستند؟

علوى: اگر دشمن او نیستند، چرا غاصبان حقّ او را، مدح می‌گویند و گرد دشمنانش حلقه می‌زنند و فضایل و مناقبش را انكار می‌كنند و كینه و دشمنى را بدانجا رسانیده كه می‌گویند: «ابوطالب، پدر حضرت على×، كافر از دنیا رفت» در حالى كه ابوطالب مؤمن بود و در سخت‌ترین شرایط اسلام، از پیامبر براى انجام رسالتش دفاع نمود و اسلام را یارى كرد.

ملك شاه به شگفت آمد و گفت: مگر ابوطالب، اسلام آورد؟

علوى: ابوطالب كافر نبود تا اسلام بیاورد، بلكه مؤمنى بود كه ایمان خود را پنهان می‌داشت و آنگاه كه رسول خدا| به پیامبرى برانگیخته شد، ابوطالب نزد او، اسلامش را ظاهر نمود. بنابراین، او سومین مسلمان بود، نخستین مسلمان على‌بن ابیطالب×، پس از او، خدیجه كبرا همسر پیامبر| و سومین شخص ابوطالب× بود.

ملك شاه از وزیر پرسید: آیا سخنان علوى درباره ابوطالب صحیح است؟

وزیر: آرى، برخى از تاریخ‌نویسان آن را ذكر كرده‌اند.

ملك شاه: پس براى چه در میان اهل‌سنت مشهور شده است كه ابوطالب، كافر از دنیا رفت؟

علوى: زیرا ابوطالب، پدر امام امیر مؤمنان على× است و كینه‌اى كه اهل‌سنت نسبت به على داشته‌اند وادارشان نمود تا بگویند پدر او كافر از دنیا رفت، چنانكه كینه آنها نسبت به على×، آنهارا به كشتن حسن و حسین، سرور جوانان اهل بهشت واداشت، حتى سنى‌هایى كه در كربلا براى جنگ با حسین× گرد آمده بودند، اظهار داشتند:

به جهت دشمنى ما با پدرت و انتقام آنچه با بزرگان ما در جنگ بدر و حنین انجام داد، با تو می‌جنگیم.

ملك شاه رو به وزیر كرد وپرسید: آیا قاتلان حسین، چنین سخنى را گفته‌اند؟

علوى: مورخان آورده‌اند كه آنها به حسین، این سخن را گفتند.

ملك شاه كه خود طرف سخن علوى شده بود، با خود‌اندیشید كه شاید اهل‌سنت براى كارهاى خالد و ابوبكر توجیهى داشته باشند، لذا به عباسى گفت: در مقابل جریان خالد بن ولید، چه جوابى دارى؟

عباسى: ابوبكر، مصلحت را در این كار دید.

علوى كه به شگفت آمده بود، برآشفت و گفت: سبحان‌الله! چه مصلحتى باعث می‌شود كه خالد، بى‌گناهان را بكشد و با همسر آنها زنا نماید، آنگاه بدون حدّ و مجازات، رها شود و علاوه بر آن، فرماندهى لشكر هم به او داده شود؟ و بعد از همه اینها ابوبكر بگوید:

- او شمشیرى است كه خداوند آن را از نیام بركشیده است؟!

- آیا شمشیر خدا، كفار را می‌كشد یا مؤمنان را؟!

- آیا شمشیر خدا، نوامیس مسلمانان را حفظ می‌كند یا با زنان مسلمان زنا می‌نماید؟

عباسى كه اوضاع را چنین دید، با زرنگى علوى را به آرامش فراخواند و گفت: ابوبكر اشتباه كرد، اما عمر خطاى او را جبران نمود.

علوى: جبران اشتباه به این بود كه خالد براى عمل زنا، شلاق بخورد و براى كشتن مؤمنان بى گناه، كشته شود، در حالى كه عمر این چنین نكرد. پس او هم مانند ابوبكر، خطا نمود.

ملك شاه كه دید عباسى جواب درستى ندارد، موضوع دیگرى را كه علوى به آن اشاره كرده بود، مطرح كرد و گفت: اى علوى! در ابتداى گفتارت اظهار داشتى كه ابوبكر نسبت به فاطمه زهرا، دختر رسول خدا| بى ادبى كرد، بى ادبى او در مورد فاطمه چه بود؟

علوى: ابوبكر بعد از اینكه با ایجاد ترس و وحشت و استفاده از شمشیر و زور و تهدید، از مردم براى خود بیعت گرفت، افرادى مثل عمر، قنفذ، خالد بن ولید، ابوعبیده جراح و گروه دیگرى از منافقان را به در خانه على و فاطمه^ فرستاد، عمر مقدارى هیزم جلو درِ خانه فاطمه جمع كرد (همان خانه اى كه رسول خدا، بارها جلو درِ آن توقف می‌كرد و می‌فرمود:

«السلام علیكم یا اهل‌بیت النبوة»

«سلام بر شما اى اهل‌بیت پیامبر».

و هیچ‌گاه داخل آن نمى‌شد مگر بعد از آنكه اجازه می‌گرفت) آنگاه درِ خانه را به آتش كشید. وقتى فاطمه پشت در آمد تا عمر و همراهانش را برگرداند، عمر، ضربه‌اى به در زد و آن چنان فاطمه را بین در و دیوار فشار داد كه فرزندش سقط شد و میخ در به سینه اش فرو رفت. پس فاطمه فریاد برآورد:

اى پدر! اى رسول خدا! ببین بعد از تو از طرف فرزند خطاب (عمر) و ابى‌قحافه (ابوبكر) چه بر سر ما آمد!

در این موقع عمر رو به اطرافیان خود كرد و دستور داد: فاطمه را بزنید! پس تازیانه‌ها بر دردانه رسول خدا|و پاره تنش فرود آمد به حدّى كه بدنش مجروح شد.

این فشار سخت و ضربات تلخ، بدن فاطمه÷ را درهم شكست. او بیمار گشت و حزن و‌اندوه بر هستى‌اش فرو رفت و كمى پس از وفات پدرش، زندگى را بدرود گفت. پس فاطمه شهیدِ خاندان نبوت است و به سبب ستم عمر بن خطاب، به شهادت رسیده است!

ملك شاه از وزیر پرسید: آیا سخنان علوى صحیح است؟

وزیر: آرى، سخنان علوى را در كتاب‌هاى تاریخ دیده‌ام.

علوى: اینها دلیل نفرت شیعه از ابوبكر و عمر است.

وى اضافه كرد: شاهد این جنایت ابوبكر و عمر، این است كه مورخان آورده‌اند كه فاطمه از دنیا رفت و در آن هنگام، بر ابوبكر و عمر غضبناك بود و پیامبر در احادیث متعددى فرموده است:

«إنّ الله یرضى لرضا فاطمة ویغضب لغضبها»

«خداوند از رضایت فاطمه خشنود و از غضب او غضبناك می‌شود».

و شما اى پادشاه! نیك می‌دانى كه سرنوشت كسى كه خداوند بر او خشم گیرد، چه خواهد بود.

ملك شاه رو به وزیركرد وگفت: آیا این حدیث صحیح است؟ آیا درست است كه فاطمه در حالى از دنیا رفت كه بر ابوبكر و عمر خشمناك بود؟

وزیر: آرى، این مطلب را محدثان و مورخان گفته‌اند.

علوى شاهد دیگرى براى سخنانش آورد و گفت: اى پادشاه، مطلب دیگرى كه درستى سخنم را براى تو ثابت می‌نماید این است كه فاطمه÷ به على‌بن ابیطالب× وصیت كرد كه ابوبكر، عمر و دیگر افرادى كه در حق او ظلم نمودند، در تشییع جنازه اش شركت نكنند و بر او نماز نگزارند و همچنین وصیت كرد كه على، قبر او را مخفى نماید تا بر سر قبرش هم حاضر نشوند. على× هم به وصایاى او عمل نمود.

ملك شاه كه از شنیدن این وصیت به تعجب فرو رفته بود، گفت: مطلب غریبى است! آیا على و فاطمه^ این‌گونه عمل نمودند؟!

وزیر: مورخان این گونه آورده‌اند.

علوى گوشه دیگرى از رفتار ناشایست ابوبكر و عمررا مطرح كرد و گفت: ابوبكر و عمر، ظلم و اذیت دیگرى هم در حق فاطمه÷ نمودند.

عباسى پرسید: چه اذیتى؟

علوى: آنها «فدك» را كه ملك فاطمه÷ بود، غصب نمودند.

عباسى: چه دلیلى بر غصب فدك توسط آنها وجود دارد؟

علوى: در كتب تاریخ آمده كه رسول خدا| فدك[1][2] را به فاطمه بخشید. در زمان پیامبر، فدك در اختیار فاطمه÷ بود و چون پیامبر وفات یافت، ابوبكر و عمر مأمورانى فرستادند و كارگران فاطمه را با زور و شمشیر از آنجا بیرون كردند. فاطمه÷ به ابوبكر و عمر اعتراض كرد و با آنها به محاجّه پرداخت، اما آنها به سخن وى گوش ندادند و او را به خشم آوردند و از رسیدن او به حقش جلوگیرى كردند. از همین‌رو، دیگر فاطمه÷ با آنها صحبت نكرد تا اینكه با ناراحتى از آنها از دنیا رفت.

عباسى: ولى عمربن عبدالعزیز در ایام خلافت خود، فدك را به فرزندان فاطمه برگرداند.



[1][2]. فدك نام قطعه زمینى بود كه بین مدینه و خیبر واقع شده و ملك پیامبر بود كه آن را به دخترش حضرت فاطمه زهرا÷ بخشید.

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه دوازدهم مرداد 1388    | توسط: شیعیان منتقم آل محمد    | طبقه بندی: راهی به سوی حقیقت (مناظره شیعه و سنی)،     | نظرات()