علوى: چه فایده‌اى دارد؟ اگر كسى خانه تو را غصب و تو را آواره نماید، سپس شخصى دیگر بعد از مرگ تو بیاید و خانه‌ات را به فرزندانت برگرداند، آیا گناه غاصب را برطرف می‌كند؟

ملك شاه: از صحبت شما دو نفر (عباسى و علوى) چنین بر مى‌آید كه هر دو قبول دارید كه ابوبكر و عمر فدك را غصب نمودند.

عباسى: آرى، تاریخ‌نویسان چنین گفته‌اند.

ملك شاه پرسید: چرا آنها چنین كارى كردند؟

علوى در پاسخش گفت: زیرا آنها خلافت را غصب كرده بودند و می‌دانستند كه اگر فدك در دست فاطمه باقى بماند او درآمد زیاد آن را (كه بنا به گفته بعضى تواریخ به یكصد و بیست هزار دینار طلا می‌رسید) در بین مردم تقسیم می‌نماید و در این صورت، مردم دور على× جمع می‌شوند و این چیزى بود كه ابوبكر و عمر از آن وحشت داشتند.

ملك شاه: اگر این سخنان درست باشد، كار آنها عجیب است! واگر خلافت آن سه نفر باطل باشد، چه كسى جانشین پیامبر| خواهد بود؟

علوى: پیامبر| خودش به دستور خداى تعالى جانشینان خود را معین نمود. در كتاب‌هاى حدیث آمده كه آن حضرت فرمود:

«الخلفاء بعدى اثناعشر بعدد نقباء بنى اسرائیل وكلّهم من قریش»

«جانشینان بعد از من، دوازده نفرند به تعداد نقیبان بنى اسرائیل و همگى آنها از قریش می‌باشند».

ملك شاه از وزیر پرسید: آیا پیامبر این مطلب را گفته است؟

وزیر: آرى.

ملك شاه: آن دوازده تن چه كسانى هستند؟

عباسى پیش دستى كرد و گفت: چهار تن از آنان معروفند: ابوبكر، عمر، عثمان و على.

ملك شاه: پس بقیه كیانند؟

عباسى: در مورد بقیه، بین علما اختلاف وجود دارد.

ملك شاه: آنها را بشمار.

عباسى ساكت شد.

علوى كه دید عباسى درمانده است، گفت: اى پادشاه! الان اسامى آنها را همان‌گونه كه در كتب علماى اهل‌سنت آمده است، برایت می‌گویم: آنها حضرت على‌بن ابیطالب×، حسن‌بن على×، حسین‌بن على×، على‌بن الحسین×، محمدبن على×، جعفربن محمد×، موسى‌بن جعفر×، على‌بن موسى‌الرضا×، محمدبن على×، على‌بن محمد×، حسن‌بن على× و آخرین‌شان حضرت مهدى# می‌باشند.

عباسى كه نام حضرت مهدى# را شنید، فرصت را غنیمت شمرد و گفت: اى پادشاه، گوش كنید! شیعیان می‌گویند «مهدى» از سال 255 تاكنون زنده است. آیا این معقول است؟ و نیز می‌گویند: او در آخرالزمان ظهور می‌نماید تا زمین را از عدل و داد پر كند بعد از آنكه از ظلم پر شده باشد.

ملك شاه رو به علوى كرد و پرسید: آیا درست است كه شما چنین اعتقادى دارید؟

علوى: آرى، درست است. چون پیامبر آن را فرموده است و راویان شیعه و سنى، آن را روایت كرده‌اند.

ملك شاه: چگونه ممكن است انسانى در این مدت طولانى زنده بماند؟

حالى كه قرآن درباره نوح پیامبر می‌فرماید:

«فلبث فیهم ألف سنة إلاّ خمسین عاماً»[1][3]

«نوح در میان قوم خود، نهصد و پنجاه سال درنگ نمود».

آیا خداوند ناتوان است كه انسانى را در این مدت طولانى زنده نگهدارد؟ مگر مرگ و زندگى به دست خداوند نیست و او بر هر چیزى توانا نمى‌باشد؟ علاوه بر آن، پیامبر این مطلب را بیان داشته و او راستگو و مورد تصدیق خداوند است.

ملك شاه از وزیر پرسید: آیا درست است كه پیامبر از مهدى خبر داده است، همان گونه كه علوى می‌گوید؟

وزیر: آرى.

ملك شاه با ناراحتى به عباسى گفت: چرا تو حقایقى را كه ما اهل‌سنت  نیز نقل كرده‌ایم، انكار می‌كنى؟

عباسى: به این جهت می‌ترسم كه عقیده عموم مردم سست شود و دل‌هایشان به طرف شیعه متمایل گردد!

علوى: بنابراین تو اى عباسى، مصداق این سخن خداى تعالى هستى كه می‌فرماید:

«إنّ الذین یكتمون ماأنزلنا من البینات والهدى من بعد ما بیناه للناس فى الكتاب، أولئك یلعنهم الله ویلعنهم اللاعنون»[2][4]

 

«كسانى كه دلایل روشن و وسیله هدایتى را كه نازل كرده‌ایم، بعد از آن كه در كتاب براى مردم بیان نمودیم كتمان كنند، خدا آنها را لعنت می‌كند و همه لعنت كنندگان نیز آنها را لعن می‌كنند».

پس لعنت خداى تعالى شامل تو می‌گردد».

سپس اضافه نمود: اى پادشاه، از عباسى سؤال كنید: آیا بر شخص عالم، محافظت از كتاب خدا و سخنان پیامبر خدا| واجب است یا محافظت از عقیده مردم عوامى كه از كتاب و سنت پیامبر منحرف گردیده‌اند؟

عباسى: من از عقیده مردم محافظت می‌كنم تا دل آنها به طرف شیعیان تمایل پیدا نكند، چون شیعیان اهل بدعت می‌باشند.

علوى: در كتاب‌هاى معتبر آمده كه پیشواى شما (عمر) اولین كسى بود كه در اسلام بدعت گذاشت و خود نیز بدان تصریح كرد و گفت:

«این بدعت خوبى است».

این كار در قضیه نماز تراویح بود كه به مردم دستور داد نماز مستحبى را با جماعت بخوانند با اینكه می‌دانست خدا و پیامبر، اقامه نماز مستحب به جماعت را حرام نموده‌اند. بنابراین، بدعت عمر مخالفت آشكار با خدا و پیامبر می‌باشد.

همچنین مگر عمر با برداشتن «حىّ على خیر العمل» از اذان و جایگزین كردن «الصلاة خیر من النوم»[3][5] بدعت دیگرى نگذارد؟

مگر عمر با ابطال سهم مؤلفة القلوب از زكات به آنها برخلاف خدا و رسولش، بدعت نگذارد؟

مگر با لغو قانون متعه حج برخلاف خدا وپیامبر بدعت نگذارد؟

مگر با لغو قانون متعه زنان برخلاف خدا و پیامبر بدعت نگذارد؟

مگر با منع اجراى حدّ بر مجرم زناكار خالد بن ولید، برخلاف دستور خدا و پیامبر در اجراى حدّ بر زناكار و قاتل، بدعت نگذارد؟ و دیگر بدعتهاى شما اهل‌سنت و پیروان عمر.

اكنون آیا شما اهل بدعت هستید یا ما شیعیان؟[4][6]

ملك شاه كه از شنیدن بدعت‌هاى عمر تعجب كرده بود، رو به وزیر كرد و پرسید: آیا سخنان علوى درباره بدعت‌هاى عمر در دین درست است؟

وزیر: آرى، جماعتى از علما، آن را در كتاب‌هاى خود آورده‌اند.

ملك شاه: با این حال، چگونه ما از كسى پیروى كنیم كه در دین بدعت گذارده است؟!

علوى: به همین دلیل، پیروى از چنین شخصى حرام است. چون پیامبر خدا| فرموده است:

«كلّ بدعة ضلالة وكلّ ضلالة فى النار»

«هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى در آتش خواهد بود».

پس تمام كسانى كه از بدعتهاى عمر پیروى می‌كنند ـ و از مسأله اطلاع هم دارند ـ بدون شك از اهل آتشند.

عباسى در صدد توجیه برآمد و گفت: اما پیشوایان مذاهب (چهارگانه) عمل عمر را تأیید كرده‌اند.

علوى: اى پادشاه، این هم (پیروى از سران مذاهب چهارگانه) بدعت دیگرى است.

ملك شاه: چگونه؟

علوى: چون پیشوایان این مذاهب، یعنى ابوحنیفه و مالك بن انس و شافعى و احمد بن حنبل، در زمان پیامبر| نبودند، بلكه حدود دویست سال بعد به دنیا آمدند. بنابراین، آیا مسلمانان در این مدت كه آنها وجود نداشته، بر باطل و گمراهى بودند؟ علاوه بر آن چه دلیلى بر منحصر كردن مذاهب به آن چهار مذهب و پیروى نكردن از دیگر فقها وجود دارد؟ آیا پیامبر بدان وصیت كرده بود؟

ملك شاه به عباسى گفت: اى عباسى، چه می‌گویى؟

عباسى: آنها از دیگران عالم تر بودند.

ملك شاه: آیا علم همه دانشمندانى كه پس ازاینها آمده‌اند ازاینها كمتربوده است كه نمى‌توانیم ازآنها پیروى كنیم، اما علم آن چهارنفر باید پیروى شود؟

عباسى: شیعیان هم از مذهب جعفر صادق پیروى می‌كنند.

علوى: ما بدین جهت از مذهب امام صادق× پیروى می‌كنیم كه مذهب او، مذهب پیامبر خدا است. زیرا او از خاندانى است كه خداوند درباره آنها فرموده است:

«إنّما یرید الله لیذهب عنكم الرجس ویطهركم تطهیراً»[5][7]

«خداوند فقط می‌خواهد آلودگى را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاك و پاكیزه گرداند».

ما از همه ائمه دوازده گانه پیروى می‌كنیم، ولى از آن جهت كه امام صادق× بیشتر از سایر ائمه، امكان نشر علم تفسیر و حدیث و احكام را پیدا نمود به طورى كه در مجلس درس او چهار هزار شاگرد[6][8] حاضر می‌شدند و آن حضرت توانست نشانه ها و احكام دین اسلام را بعد از آن كه اموى ها و عباسى ها در صدد نابودى آن بودند، تجدید نماید، شیعه به تجدید كننده مذهب، یعنى امام صادق× منسوب و جعفرى خوانده شد.

ملك شاه به عباسى گفت: سخن تو چیست؟

عباسى: تقلید سران مذاهب چهارگانه، عادتى است كه ما اهل‌سنت آن را برگزیده ایم.

علوى: هرگز، بلكه بعضى از فرمانروایان وحاكمانتان، شمارا بدان مجبور نمودند و شما نیز، كوركورانه و بدون دلیل و برهان، از آنها پیروى كردید.

عباسى ساكت شد.

علوى: اى پادشاه، اگر عباسى با این حالت بمیرد من شهادت می‌دهم كه او از اهل آتش است.

ملك شاه: از كجا فهمیدى كه او اهل آتش است؟

علوى: زیرا در كتب حدیث آمده كه رسول خدا| فرمود:

«من مات ولم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیة»[7][9]

«كسى كه بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد مانند مردم زمان جاهلیت (دوره شرك و بت پرستى) از دنیا رفته است».

حال از عباسى بپرسید كه: امام زمان او، كیست؟

عباسى سكوت خود را شكست و گفت: این روایت از پیامبر خدا نرسیده است.ملك شاه از وزیر پرسید: آیا این حدیث از پیامبر روایت شده است؟وزیر: آرى، نقل شده است.ملك شاه به خشم آمد و گفت: اى عباسى، گمان می‌كردم كه تو مورد وثوق هستى، اما الان دروغگویى تو براى من آشكار شد.عباسى: من امام زمان خود را می‌شناسم.علوى: او كیست؟عباسى: پادشاه، امام زمان من است.علوى: اى پادشاه! بدانید كه او دروغ می‌گوید و این سخن او چیزى جز تملق و چاپلوسى نیست.ملك شاه: آرى، می‌دانم كه او دروغ می‌گوید و خود را هم می‌شناسم و می‌دانم كه صلاحیت ندارم كه امام زمان مردم باشم. زیرا من، دانش چندانى ندارم و بیشتر وقت خود را صرف شكار و اداره مملكت می‌كنم.آنگاه پرسید: اى علوى، امام زمان تو كیست؟علوى: به عقیده من امام زمان، حضرت مهدى# است، همان گونه كه قبلا گفتیم كه پیامبر| از او خبر داده است. پس كسى كه او را بشناسد مسلمان می‌میرد و اهل بهشت می‌باشد و كسى كه او را نشناسد مانند مردم زمان جاهلیت می‌میرد و با آنها در آتش می‌سوزد.سخن علوى كه به اینجا رسید، ملك شاه چهره شكفت و لبخند بر لبانش نشست و رو به حاضران نمود و گفت:بدانید كه من از لابلاى این گفتگوها، اطمینان پیدا كردم و دانستم كه حق با شیعه است و اعتقاداتشان درست است. و اهل‌سنت به باطل گراییده‌اند و از راه راست، منحرف شده‌اند. من از كسانى هستم كه وقتى حق را بشناسند به آن اقرار می‌كنند و در دنیا، به باطل نگرایم و در نتیجه، در اخرت، دوزخى نمى‌باشم. بنابراین، من در برابر شما، تشیّع خود را اعلام می‌كنم و كسى كه دوست دارد با من باشد باید به بركت خدا و رضایت او، شیعه شود و خود را از تاریكى‌هاى باطل خارج به سوى روشنایى حق به در برد.نظام الملك وزیر نیز گفت: من در زمان تحصیل خود به این حقیقت رسیده بودم كه مذهب تشیّع، بر حق است و تنها مذهب راست و درست است و حال، تشیّع خود را آشكار می‌كنم.همچنین بیشتر دانشمندان، وزیران و فرماندهان حاضر در مجلس كه تعدادشان به حدود هفتاد نفر می‌رسید، تشیّع اختیار كردند.خبر شیعه شدن ملك شاه، نظام الملك، وزرا، فرماندهان و دبیران در همه شهرها پخش شد و عدّه زیادى از مردم به تشیّع گرویدند.نظام الملك ـ كه پدر زن من بود ـ دستور داد در مدارس نظامیه بغداد، مذهب شیعه توسط اساتید تدریس گردد.بااین حال، بعضى از علماى سنى كه برباطل اصرارداشتند برمذهب سابق خودباقى ماندند تا مصداق این سخن خداوند تعالى شوند:«فهی كالحجارة أو أشدّ قسوة»[8][10]«(دلهاى شما) همچون سنگ سخت شد یا سخت تر از آن».آنها شروع به چیدن توطئه ضدّ ملك شاه و نظام‌الملك نمودند و عواقب آن مناظره را به او نسبت دادند، چه اینكه او مغز متفكر و مدیر اجرایى كشور بود، تا اینكه دستى جنایتكار به اشاره آن دشمنان به سوى او دراز و او را در دوازدهم رمضان سال 485 به شهادت رساند و بعد از آن هم ملك شاه سلجوقى را شهید نمودند.إنّا لله وإنّا إلیه راجعون.بدون شك، آنها در راه خدا و براى حق و ایمان كشته شدند. شهادت، گواراى آنها و همه كسانى كه در راه خدا و براى حق و ایمان كشته می‌شوند.من (مقاتل‌بن عطیه) در مجلس گفتگو و مناظره كه سه روز طول كشید، حاضر بودم و هر چه را در آن جلسات مطرح شد یادداشت نمودم، اما زواید را حذف كردم و مطالب را در این رساله به اختصار آوردم.والحمد لله وحده والصلاة على محمد وآله الأطیاب وأصحابه الأنجاب


 


 

[9][1]. نهایة العقول، فخر رازى، ص 104، مستدرك حاكم، ج 3، ص 32، تاریخ بغداد، ج 3، ص 19، تلخیص مستدرك، ج 3، ص 32،، ارجح المطالب، ص 481، ینابیع المودّة، ج 1، ص 412 (با تفاوت در عبارت).

 



 

[1][3]. سوره عنكبوت: آیه 14.

[2][4]. سوره بقره: آیه 159.

[3][5]. موطأ، مالك، ص72، تنویر الحوالك، سیوطى، ص92، مواهب الجلیل، ج2، الحطاب الرعینى، ص74.

[4][6] . در مستدرک الوسائل از شیخ ابراهیم کفعمی در بلدالامین و جنه الامان از عبدالله‌بن عباس از امیرالمومنین× نقل شده است که: امیرالمؤمنین در قنوت نماز خویش دعای صنمی قریش را می‌خواندند و می‌فرمود هرکس که این دعا را بخواند مثل کسی است که با پیامبر در جنگ بدر و احد هزارهزار تیر پرتاب کرده است.

[5][7]. سوره احزاب: آیه 33.

[6][8]. الامام الصادق والمذاهب الاربعة، تاریخ بغداد و غیر آن.

[7][9]. صحیح مسلم، ج 8، ص 110، ینابیع المودة، ص 117.

[8][10]. سوره بقره، آیه 74.

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388    | توسط: شیعیان منتقم آل محمد    | طبقه بندی: راهی به سوی حقیقت (مناظره شیعه و سنی)،     | نظرات()