نیازمندى خلفاء بوجود امیرالمؤمنین على(ع)

heydariyoun.mihanblog.com
لا ابقانى الله لمعضلة لم یكن لها ابو الحسن.

(عمر بن خطاب)

على(ع) در مدت خلافت ابوبكر و عمر و عثمان كه قریب 25 سال بطول انجامید اگر چه ظاهرا خود را كنار كشیده و خانه نشین شده بود ولى در مسائل غامض علمى و قضائى و سیاسى كه خلفاى مزبور را عاجز و درمانده میدید براى حفظ اسلام و روشن نمودن حقایق دینى خطاها و لغزشهاى آنها را تذكر داده و راهنمائى میفرمود و همگان را از رأى صائب خود بهره‏مند میساخت و چه بسا كه خلفاء ثلاثه شخصا در حل معضلات از او استمداد مى‏جستند و اگر على(ع) دخالت نمیكرد جنبه علمى اسلام بعلت نادانى و آشنا نبودن خلفاء بحقیقت امر صورت واقعى خود را از دست میداد،براى نمونه بچند مورد ذیلا اشاره میگردد.

1ـدر زمان خلافت ابوبكر مردى شراب خورده بود ابوبكر دستور داد او را حد بزنند،مرد شرابخوار گفت من از حرمت خمر بى خبر بودم و الا مرتكب نمیشدم،ابوبكر مردد و متحیر ماند و موضوع را با على(ع) در میان نهاد حضرت فرمود هنگامیكه مهاجر و انصار جمع هستند یك نفر با صداى بلند از آنها سؤال كند كه آیا كسى از شما حرمت خمر را باین شخص گفته یا نه؟

اگر دو نفر شهادت دادند حد بزنند و الا او را بحال خود وا گذارند،ابوبكر بهمین نحو عمل نمود و كسى شهادت نداد معلوم شد كه آنمرد در دعوى خود راستگو بوده است لذا از جرم وى چشم پوشى شد و او را گفتند توبه كن كه دیگر چنین‏كارى نكنى.




یهودى گفت ما در توراة دیده‏ایم كه جانشینان پیغمبران در میان امت آنان دانشمندترین امت باشند پس مرا آگاه گردان كه خداى تعالى كجا است آیا در آسمان است یا در زمین؟

ابوبكر گفت او در آسمان و بر عرش است،یهودى گفت در اینصورت زمین از وجود خدا خالى است و بنا بقول تو در جائى هست و در جائى نیست!

ابوبكر گفت این سخن زندیقان است از نزد من دور شو وگرنه ترا میكشم!یهودى در حال تعجب از سخن او از نزد وى دور شد در حالیكه اسلام را مسخره میكرد،على(ع) از مقابل روى او ظاهر شد و فرمود اى یهودى آنچه تو پرسیدى و آنچه در پاسخ شنیدى من دانستم ما مى‏گوئیم خداوند عز و جل جا و مكان را آفرید و براى او جا و مكانى نیست و بالاتر از اینست كه مكانى او را در بر گیرد بلكه او در هر مكانى هست اما نه بدینصورت كه تماس و نزدیكى با مكان داشته باشد علم او هر آنچه را كه در مكان است فرا گرفته است و چیزى وجود ندارد كه از حیطه تدبیر او بیرون باشد و براى تأیید صحت آنچه گفتم از كتاب خود شما خبر میدهم و اگر دانستى كه درست است آیا ایمان میآورى؟یهودى گفت آرى.

فرمود آیا در بعضى از كتابهاى خود ندیده‏اید كه روزى موسى بن عمران نشسته بود ناگاه فرشته‏اى از جانب مشرق نزد او آمد و موسى از او پرسید از كجا آمدى؟گفت از جانب خداى عز و جل،و فرشته‏اى از سوى مغرب پیش او آمد موسى بدو گفت از كجا آمدى؟گفت از نزد خداوند عز و جل،آنگاه فرشته دیگرى نزد او آمد و گفت از آسمان هفتم از نزد خداوند عز و جل آمده‏ام،و سپس فرشته دیگر نزد او آمد و گفت از زمین هفتم از جانب خداى عز و جل آمده‏ام،موسى(ع) گفت منزه است آن خدائى كه جائى از او خالى نیست و بهیچ جا نزدیكتر از جاى دیگر نیست.یهودى گفت گواهى دهم كه این سخن حق است و باز گواهى دهم كه تو سزاوارترى بجانشینى پیغمبرت از كسى كه بزور آنرا تصاحب نموده است (1) .



در برابر این اشكال و ایراد یهودیان نه تنها خلیفه بلكه همه صحابه از پاسخگوئى عاجز ماندند بالاخره دست توسل بدامن حلال مشكلات على(ع) زدند حضرت فرمود خلاف و تضادى در بین نیست زیرا از نظر تاریخ آنچه نزد یهود معتبر است سال شمسى است و در نزد عرب سال قمرى است و تورات بلسان یهود نازل شده و قرآن بلسان عرب و سیصد سال شمسى سیصد و نه سال قمرى است (زیرا سال شمسى 365 روز و سال قمرى 354 روز است و هر سال 11 روز و شش ساعت با هم اختلاف دارند در نتیجه 33 سال شمسى تقریبا 34 سال قمرى میشود و سیصد سال شمسى هم سیصد و نه سال قمرى میباشد) (3) .



ابوبكر از پاسخ عاجز ماند،و على(ع) فرمود آنمرد كنیزى داشته كه قبلا او را باردار كرده بود چون موقع وضع حملش نزدیك شد او را آزاد كرد آنگاه در موقع صبح تزویجش نمود و شبانگاه زن وضع حمل كرد و چون شوهرش مردمیراث او را مادر و فرزند تصاحب كردند . (ابوبكر در اثر اینگونه درماندگیها در برابر پرسشهاى مردم بود كه میگفت اقیلونى و لست بخیركم و على فیكم) .





عجزت النساء ان تلد مثل على بن ابیطالب لولا على لهلك عمر.زنان عاجزند كه فرزندى مانند على بن ابیطالب بزایند اگر على نبود عمر هلاك میگشت (6) .



على (ع) فرمود خداى تعالى فرموده است:

و الوالدات یرضعن اولادهن حولین كاملین لمن اراد ان یتم الرضاعة (7) و مادران شیر دهند فرزندانشان را دو سال كامل براى كسى كه بخواهد تمام كندشیر دادن راـسوره بقره) و همچنین فرموده است:و حمله و فصاله ثلاثون شهرا (8) دوران حمل و مدت شیرخوارگى تا از شیر باز گرفتنش سى ماه است) در اینصورت ششماه حمل اوست و 24 ماه رضاع او عمر زن را رها نمود و گفت:لو لا على لهلك عمر (9) .



فرمود مرد را آزاد كنید و زن را دو حد بزنید زیرا زنا كردن مرد ثابت نشده است ولى زن بزنا دادن خود اقرار میكند و بمرد میگوید تو زناكارترى،در اینصورت زن باقرار خود مرتكب فجور شده كه باید حد زده شود و جرم دیگرش اینست كه بمرد نسبت زنا میدهد و او را متهم میكند در صورتیكه دلیلى براى اثبات ادعاى خود ندارد (10) .



پدر مقتول رورى او را در بازار دید تعجب كرد و چون نیك شناخت گریبانش را گرفت و مجددا پیش عمر آورد و ماجرا بگفت عمر براى بار دوم دستور داد كه سر از تن او برگیرند!

قاتل از على(ع) استغاثه نمود،آن حضرت فرمود اى عمر این چه حكمى است كه بر این مرد میكنى؟عمر گفت یا اباالحسن این شخص،قاتل پسر او است و بحكم النفس بالنفس باید كشته شود،حضرت فرمود آیا میشود كسى را دو بار كشت؟عمر متحیر ماند و سكوت نمود،آنگاه على(ع) به پدر مقتول گفت مگر قاتل پسرت را با دو ضربت نكشتى؟عرض كرد كشتم ولى او زنده شد و اگر مجددا او را نكشم خون پسرم هدر شود!

على(ع) فرمود در اینصورت باید آماده شوى اول بقصاص دو ضربتى كه باو زدى او هم دو ضربت بتو بزند آنگاه اگر تو زنده ماندى او را بكش!

پدر مقتول گفت یا ابا الحسن این قصاص از مرگ سخت‏تر است و من از این موضوع در گذشتم آنگاه با هم مصالحه نموده و آشتى كردند عمر دست برداشت و گفت:

الحمد لله انتم اهل بیت الرحمة یا ابا الحسن،ثم قال لو لا على لهلك عمر (11)



فرمود میخواهم طفل را دو نیم كنم و بهر یك از شما نیمى از او را بدهم!یكى از آن دو زن سكوت نمود ولى دیگرى گفت ترا بخدا یا ابا الحسن اگر غیر از این راه چاره‏اى نیست من از سهم خود گذشتم و بآن زن بخشیدم (كه بچه را باو بدهى و اره نكنى) حضرت فرمود الله اكبر این كودك پسر تست نه پسر آن زن،اگر پسر او بود او هم مانند تو بحال این طفل دلسوزى میكرد و میترسید،زن دیگر هم اعتراف‏نمود كه حق با آندیگرى است و كودك هم از آن اوست !

غم و اندوه عمر برطرف شد و درباره امیر المؤمنین(ع) كه با این داورى (ابتكارى و شگفت انگیز) گشایشى در امر داورى بكار او داده بود دعا نمود (12) .



على(ع) فرمود حكم و داورى بر جان مردم باین سادگى نیست و باید بوضع و حال آنها رسیدگى نمود.

چون بتحقیق پرداختند یكى از آنها مسیحى بود و با زنى مسلمان زنا كرده بود على(ع) فرمود چون این مرد ذمى بوده و در پناه حكومت اسلام زندگى میكرد ذمه را در هم شكسته بنا بر این او را گردن بزنید.

مرد دومى متأهل بود و زنش نیز در كنار وى زندگى میكرد حضرت فرمود این مرد محصن (13) است و بحكم قرآن سنگسارش كنید.

مرد دیگر مجرد و بى زن بود على(ع) فرمود یكصد تازیانه باو بزنید.

نفر چهارم غلام و برده بود و مجازات چنین اشخاصى باندازه نصف مجازات آزادگان است لذا فرمود او را نیز پنجاه تازیانه بزنند.

نفر پنجم دیوانه بود فرمود آزادش كنند.

عمر گفت:لولا على لافتضحنا.اگر على نبود ما رسوا میشدیم.



عمر بدین فكر افتاد و از على(ع) پرسید كه نظر شما در این مورد چیست؟

حضرت فرمود قرآن بر رسول خدا(ص) نازل شد و تمام اموال را چهار قسمت نمود یكى اموال مسلمین است كه میان ورثه تقسیم میشود و یكى فى‏ء است كه بمستحقین آن تقسیم نمودند و یكى خمس است و خداى تعالى قرار داد آنرا در جائیكه قرار داد و یكى هم صدقات است كه خداوند آنرا هم در محلهاى مصرفى آن قرار داد و زیورهاى كعبه را بحال خود گذاشت و از روى فراموشى ترك آن نفرمود و هیچ جائى بر او پوشیده نبود تو هم مانند خدا و رسولش دست بدانها دراز مكن و همانجائى كه گذاشته‏اند باقى بگذار،عمر بدستور آن حضرت ترك زیورهاى كعبه را نمود و گفت اگر تو نبودى ما رسوا میشدیم (14) .





عمر كسى را خدمت على(ع) فرستاد و چون آن حضرت آمد عمر گفتار آنمرد را بدآن حضرت بازگو كرد.

على(ع) فرمود راست گفته كه فتنه را دوست دارد خداى تعالى فرماید:انما اموالكم و اولادكم فتنة (16) .و منظور از حق كه ناخوشایند اوست مرگ است كه خداى تعالى فرماید:و جاءت سكرة الموت بالحق (17) .و اینكه سخن یهود و نصارى را تصدیق میكند در اینمورد است كه خداوند فرماید:و قالت الیهود لیست النصارى على شى‏ء و قالت النصارى لیست الیهود على شى‏ء (18) .

و اما بدانچه ندیده ایمان آورده مقصودش خداوند عز و جل است كه باو ایمان آورده است و بدانچه خلق نشده اقرار میكند اقرار بقیامت است.

عمر گفت:اعوذ بالله من معضلة لا على لها. (پناه مى‏برم بخدا از مشكلى كه على براى حل آن حضور نداشته باشد) (19) طبق روایات مورخین و علماى اهل سنت عمر در موارد زیادى گفته اگر على نبود عمر هلاك میگردید چنانكه شیخ سلیمان بلخى در كتاب ینابیع المودة مى‏نویسد:

كانت الصحابة رضى الله عنهم یرجعون الیه فى احكام الكتاب و یأخذون عنه الفتاوى كما قال عمر بن الخطاب رضى الله عنه فى عدة مواطن لولا على‏لهلك عمر.

یعنى اصحاب پیغمبر(ص) در احكام كتاب خدا (قرآن) باو رجوع میكردند و از آن حضرت اخذ فتوا مینمودند چنانكه عمر در جاهاى عدیده گفته است اگر على نبود عمر هلاك شده بود (20) .

عثمان نیز در زمان خلافتش در مواردى كه براى حل مشكلات علمى و قضائى احتیاج پیدا میكرد دست بدامن آن حضرت زده و از وى استمداد میكرد و بطور كلى على(ع) در تمام مشكلات علمى و سیاسى و معضلات فقهى و قضائى راهنماى خلفاى ثلاثه بود و براى مصلحت اسلام و مسلمین آنها را هدایت میكرد و بمنظور حفظ تشكیلات ظاهرى اسلام با كمال صبر و بردبارى سكوت كرده و نمیخواست میان امت تفرقه و پراكندگى حاصل شود و از اعمال خلاف آنها مخصوصا از روش عثمان جلوگیرى كرده و آنها را عواقب وخیم آن بر حذر میداشت.

بارها عثمان را نصیحت و دلالت نمود ولى او توجهى بنصایح على(ع) ننمود و عاقبت بدست مسلمین گرفتار شد و بقتل رسید.

پى‏نوشتها:
(1) ارشاد مفید جلد 1 باب دوم فصل .58
(2) سوره كهف آیه .25
(3) منتخب التواریخ ص 697 نقل از بحار الانوار.
(4) ذخائر العقبى محب الدین طبرى ص 79ـ .80
(5) كشف الغمه ص .33
(6) كشف الغمه ص .33
(7) سوره بقره آیه .233
(8) سوره احقاف آیه .15
(9) كفایة الخصام ص 680 باب .356
(10) مناقب ابن شهر آشوب.
(11) ناسخ التواریخ احوالات امیر المؤمنین.
(12) ارشاد مفید جلد 1 باب دوم فصل .59
(13) مرد یا زنى كه داراى همسر باشد در اصطلاح فقه(محصن ـ محصنه) نامیده میشود.
(14) كفایة الخصام ص .684
(15) ارشاد مفیدـشرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید.
(16) سوره انفال آیه .28
(17) سوره ق آیه .19
(18) سوره بقره آیه .113
(19) فصول المهمه ص .18
(20) ینابیع المودة باب 14 ص .70
2ـیكى از علماى یهود بنزد ابوبكر آمده و گفت آیا تو جانشین پیغمبر این امت هستى؟گفت آرى! 3ـپس از رحلت پیغمبر(ص) جماعتى از یهودیان بمدینه آمده گفتند در مورد اصحاب كهف قرآن میگوید:و لبثوا فى كهفهم ثلاث مأة سنین و ازدادوا تسعا (2) اصحاب كهف سیصد و نه سال در غار خوابیدند) در صورتیكه (در تورات) باقى ماندن آنها در غار سیصد سال قید شده است و این دو با هم مخالفت دارند. 4ـابن شهر آشوب روایت كرده كه از ابوبكر پرسیدند مردى صبحگاه زنى را تزویج نمود و آن زن شبانگاه وضع حمل كرد و آنمرد هم اجلش رسید و مرد مادر و فرزند دارائى او را بعنوان ارثیه تصاحب كردند در چه صورتى این موضوع امكان پذیر است؟ 5ـدو مرد صد دینار در كیسه‏اى گذاشته و آنرا در نزد زنى بامانت سپردند و باو گفتند هرگاه ما هر دو با هم نزد تو آمدیم امانت ما را رد كن و اگر یكى از ما بدون دیگرى بیاید آنرا پس مده،چون مدتى از این ماجرا گذشت یكى از آندو مرد نزد زن آمد و گفت رفیق من وفات كرده است صد دینار ما را بده،زن از دادن امانت خوددارى كرد آنمرد نزد اقوام زن رفت و مطلب را بآنان بازگو كرد و در اثر فشار و توصیه آنان،آنزن امانت را رد نمود،پس از یكسال رفیق آنمرد آمد و گفت صد دینارى كه در نزد تو بامانت گذاشته‏ایم باز ده!زن گفت مدتى پیش رفیق تو آمد و اظهار نمود كه تو وفات كرده‏اى و من هم امانت را باو پس دادم،آنمرد اصرار نمود و كار بمرافعه كشید و هر دو نزد عمر آمدند و جریان امر را باو باز گفتند عمر بآن زن گفت تو ضامن امانتى و باید پول را باین مرد بپردازى!زن گفت ترا بخدا تو میان ما قضاوت مكن ما را پیش على بن ابیطالب بفرست تا او میان ما حكم كند عمر قبول كرد و چون آنها نزد على(ع) آمدند آن حضرت دانست كه آندو مرد با هم تبانى كرده و حیله نموده‏اند لذا بآن مرد فرمود در موقع سپردن امانت مگر شرط نكردید كه براى گرفتن آن باید هر دو با هم بیائید و اگر یكى از ما بیاید پول را پس مده؟عرض كرد چرا،على(ع) فرمود پول تو نزد ما حاضر است برو رفیق خود را هم بیاور و آنرا باز گیرید! (آنمرد حیله‏گر سرافكنده بازگشت) (4) . 6ـزن دیوانه‏اى را بجرم فجور نزد عمر آوردند دستور داد سنگسارش كنند!حضرت امیر(ع) نیز حضور داشت بعمر فرمود مگر نشنیده‏اى كه رسول خدا چه فرموده است؟عمر گفت چه فرموده است؟حضرت گفت رسول خدا فرموده است كه از سه كس قلم برداشته شده است:از دیوانه تا عقل خود را باز یابد،از طفل تا بالغ شود،از شخص خوابیده تا بیدار گردد،آنگاه عمر زن را رها نمود (5) .ـزن بار دارى را هم باتهام فجور نزد عمر آوردند،عمر از او پرسید آیا مرتكب فجور شده‏اى؟زن اعتراف نمود و عمر دستور داد سنگسارش كنند،موقعیكه او را براى اجراى حكم مى‏بردند على(ع) با او برخورد نمود و پرسید این زن را چه میشود؟عرض كردند عمر دستور رجم داده است،على(ع) او را نزد عمر برگردانید و فرمود آیا دستور دادى كه او را رجم كنند؟عمر گفت بلى خودش نزد من بفجور اعتراف نمود!فرمود این حكم تو درباره این زن است به طفلى كه در شكم اوست چه حكمى دارى؟سپس فرمود شاید تو بر او بانگ زده‏اى و یا ترسانیده‏اى (از ترس و وحشت اعتراف بفجور كرده است) عمر گفت همینطور است!على(ع) فرمود مگر نشنیدى كه رسول خدا فرمود بر كسى كه پس از بلا و زحمت اعتراف كند حد نیست زیرا هر كس را در بند كنند یا زندانى نمایند یا بترسانند او را اقرارى نباشد (بزور و ترس اقرار گرفتن ارزش قضائى ندارد) آنگاه عمر زن را رها نمود و گفت: 8ـزنى را نزد عمر آوردند كه ششماهه زائیده بود عمر (بخیال اینكه مدت حمل همیشه باید 9 ماه باشد و این زن چون سه ماه زودتر وضع حمل كرده است نتیجه گرفت كه قبلا مرتكب فجور شده است لذا) دستور داد كه او را رجم كنند على(ع) این داورى عمر را شنید و فرمود باین زن حدى نیست،عمر كسى بخدمت آن حضرت فرستاد و پرسید كه چرا او را حدى نیست؟ 9ـزن و مردى را پیش عمر آوردند،مرد بزن میگفت تو زانیه هستى زن نیز در پاسخ وى میگفت :انت ازنى منى یعنى تو از من زناكارترى،عمر دستور داد هر دو را حد بزنند حضرت امیر(ع) حاضر بود فرمود تعجیل در قضاوت خوب نیست و این حكم نیز درست نمى‏باشد،عرض كردند پس چه باید كرد؟ 10ـمردى كسى را كشته بود خانواده مقتول شكایت پیش عمر بردند عمر دستور داد قاتل را در اختیار پدر مقتول گذارند تا بحكم قصاص او را بقتل رساند،پدر مقتول دو ضربت سخت بر آنمرد زد و یقین بمرگ او نمود ولى چون رمقى از حیات داشت كسان وى از او پرستارى كرده و مداوا نمودند تا پس از شش ماه بهبودى كامل یافت. 11ـدر زمان خلافت عمر دو زن بر سر طفلى منازعه نموده و هر یك ادعا میكرد كه كودك از آن اوست و هیچیك براى اثبات دعوى خود شاهد و گواهى نداشت و كس دیگرى هم جز آندو زن ادعاى فرزندى آن كودك را نمیكرد لذا این مطلب براى عمر مبهم بود و نمیدانست چه بكند ناچار بعلى(ع) پناه برد و از او راه حلى خواست!على(ع) آندو زن را نصیحت نمود و از عذاب الهى بترسانید ولى آندو بر سر حرف خود ایستاده و دست بردار نبودند چون آن حضرت پافشارى آنها را دید فرمود اره‏اى براى من بیاورید،زنها گفتند اره را براى چه میخواهى؟ 12ـدر مناقب از اصبغ بن نباته روایت شده كه پنج نفر را بجرم زنا نزد عمر آوردند و او دستور داد كه آنها را سنگسار كنند. 13ـمردى كه اهل یمن بود زن خود را در یمن گذاشته و خود براى انجام كارى بمدینه آمده بود،در آن شهر با زنى مرتكب فجور شد و او را بجرم این عمل نزد عمر بردند،عمر فرمان داد سنگسارش كنند،على(ع) فرمود اگر چه او محصن است اما بر او رجم نیست و باید حد بزنند زیرا زن او همراهش نیست و در یمن مانده است و سزاى او مانند كیفر زناكار عزب است،عمر گفت:لا ابقانى الله لمعضلة لم یكن لها ابو الحسن. (خدا مرا بمشكلى نیاندازد كه على براى حل آن در آنجا نباشد) .ـابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه مى‏نویسد روزى نزد عمر بن خطاب سخن از زیورهاى خانه كعبه و زیادى آنها بود گروهى گفتند اگر آنها را بیرون بیاورى و بلشگریان دهى اجرش زیادتر است و خانه كعبه چه نیاز بزیور دارد. 15ـدر جنگ ایران و عرب كه عمر براى غلبه بر دشمن بمشورت مى‏پرداخت هر یك از مسلمین چیزى میگفتند از جمله گروهى را عقیده بر این بود كه لشگریان شام را جمع كرده به نهاوند بفرستد و عده‏اى معتقد بودند كه خود عمر فرماندهى جبهه را بعهده بگیرد ولى عمر توجهى بآراء آنها ننموده و رو بعلى(ع) كرد و گفت یا ابا الحسن چرا ما را راهنمائى نمیكنى؟على(ع) فرمود جمع آورى لشگریان شام و یا عزیمت خود تو به جبهه مقرون بصلاح نیست زیرا در صورت اول آن منطقه كه هم مرز كشور روم است از لشگر اسلام خالى میماند و در صورت دوم اگر تو شكست خورى دیگر براى مسلمین پناهگاهى وجود نخواهد داشت لذا از رفتن خود بجبهه صرف نظر كن و یكى از فرماندهان كار آزموده و مجرب را براى این كار برگزین و از مردم بصره هم جمعى را براى كمك برادرانشان بفرست زیرا موقعیت بصره مانند شام نیست و میتوان از آنجا نیروى لازم را بسیج نمود،عمر بدستورآن حضرت رفتار نمود و فاتح شد و در جنگ روم و عرب نیز او را راهنمائى فرمود (15) . 16ـابن صباغ مالكى در فصول المهمه مینویسد مردى را نزد عمر آوردند زیرا او در پاسخ گروهى كه از وى پرسیده بودند چگونه صبح كردى گفته بود:صبح كردم در حالیكه فتنه را دوست دارم و حق را ناخوشایند دارم و یهود و نصارى را تصدیق میكنم و بدانچه ندیده‏ام ایمان آورده‏ام و بدانچه خلق نشده اقرار میكنم! _____________________________________________________________________________________

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه یکم مهر 1388    | توسط: شیعیان منتقم آل محمد    | طبقه بندی: سوالات شیعه، دستور به سب و لعن ابوبكر و عمر و... لعنه الله علیهم، ابوبكر و عمر لعنت الله علیهم،     | نظرات()